تبليغاتX
عاشقی کار غریبیست نمی دانستیم

عاشقی کار غریبیست نمی دانستیم

فقط تو

پادشاه بزرگ يونان، الكساندر، پس از تسخير كردن

حكومت هاي پادشاهي بسيار، در حال بازگشت به وطن خود

بود. در بين راه، بيمار شد...

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 15:57 توسط مهدی| |


به سلام ها دل نمی بندم

از خداحافظی ها غمگین نمیشوم

دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت

دوری و دوستی خورشید و ماه

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 15:50 توسط مهدی| |


چه بی تابانه میخواهمت

ای دوریت پایان تلخ زنده به گوری..!

حم...

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 15:10 توسط مهدی| |


در ثانیه های بودنت می مانم

در فصل شکست خوردنت می مانم

یک سال نه ده سال چه فرقی دارد

تا لحظه دل سپردنت می مانم

حم..

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 14:16 توسط مهدی| |


بیابرگرد همون جوری که رفتی...

به بی مهریتم عادت کرده بودم...

کی مثل من کنارت پا به پا بود...

کی با خوب و بد تو زندگی کرد...

چقدر آسون تو رفتی و ندیدی...

یکی پشت سرت خون گریه میکرد...

حم...

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 14:34 توسط مهدی| |


به شانه ام زدی

که تنهاییم را تکانده باشی؟

به چه دلخوش کرده ای؟؟

به تکاندن برف

از شانه های آدم برفی؟!!!

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 15:2 توسط مهدی| |


هرچقدر هم دور باشیم

باز هم بهم نزدیکیم!

بالا را نگاه کن...

هردو زیر یک آسمانیم!!!

برای اکی...

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 17:16 توسط مهدی| |


خدایا تمام خنده های تلخ امروزم را میدهم

یکی ار آن گریه های شیرین کودکیم را پس بده!

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 17:14 توسط مهدی| |


کمی زود است...

دعایت گرفت مادربزرگ...

پیر شده ام!!!

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 17:12 توسط مهدی| |


خدا پرسید:می خورید یا می برید؟

ومن پاسخ دادم:می خورم!

چه میدانستم لذت ها را میبرند،وحسرت ها را میخورند!

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 15:37 توسط مهدی| |


پرواز چه لذتی دارد،وقتی زنبور کارگری باشی و نتوانی عاشق ملکه باشی!!!

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 15:35 توسط مهدی| |


دلم برای دیدنت گریست...بگذار بگرید،تا بداند هرآنچه خواست،همیشه نیست!!!
نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 15:34 توسط مهدی| |


هست را اگر قدر ندانی میشود بود و چه تلخ است هست کسی بود شود!

مثل من..!

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 15:31 توسط مهدی| |


هیچگاه کسی را دوست نداشته باش،چون دوست داشتن اسارت است و اسارت انسان را به جنون میکشد،هرگاه کسی را دوست داشتی رهایش کن،اگر به سوی تو باز نگشت،بدان از اول هم مال تو نبوده است!

دکتر شریعتی

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 15:25 توسط مهدی| |


هر روز صبح

چشمان را باز میکنم و میبینم که تو نیستی..

این بی رحمانه ترین اتفاق هر روز است..!

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 15:23 توسط مهدی| |


در روزگاری که لبخند آدم ها به خاطر شکست توست..

برخیز تا بگریند...

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 15:21 توسط مهدی| |


تمام مزرعه کافر صدایش میزدند...

گل آفتابگردان کوچکی را که عاشق باران شده بود

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 11:46 توسط مهدی| |


بیستون کنده شد و عشق به جایی نرسید..

دیگر از تیشه ی فرهاد بدم می آید...

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 14:49 توسط مهدی| |


برایت کهنه شده ام..آنقدر کهنه که میشود روی گرد و خاک تنم یادگاری نوشت!!!
نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 14:37 توسط مهدی| |


 

توصیه برایان دایسون برای داشتن

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید.

جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.

آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان.

توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

منبع:http://www.roozeshadi.com

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 16:13 توسط مهدی| |


در انتظار چیستی؟اینجا هنوز تاریکیست..تو به ازدحام کدامین کوچه خوشبختی

 خواهی نگریست؟؟وقتی که دریچه مسدود است...

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 14:50 توسط مهدی| |


آدم های ساده را دوست دارم...همان ها که بدی هیچکس را باور ندارند!همان ها که برای همه لبخند دارند!همان ها که همیشه هستند..برای همه هستند...آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد.عمرشان کوتاه است!!!بس که هرکسی میرسد یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن را بهشان میدهد...آدم های ساده را دوست دارم...چون بوی ناب آدم بودن را میدهند...

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 17:9 توسط مهدی| |


مـا معتقــدیم عـشــق سـر خـواهــد زد
بــر پشـت سـتم کسـی تبر خـواهـد زد

سـو گنــد بـه هــر چــهـارده آیــــه نـــور
سو گنــد بـه زخمـهای سـرشــار غــرور

آخـــر شــب ســرد مــا سحــر مـیگـردد
مـــهـدی بـه میــان شیــعه بــر میـگردد

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 19:30 توسط مهدی| |


خیلی دلم گرفته از خیلی ها...
نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت 20:0 توسط مهدی| |


سلام به همه بچه های ایران زمین.امیدوارم حال همتون خوب باشه.سال نو رو به همه جوان های ایرانی تبریک میگم.امیدوارم امسال سال آرزوهای همه باشه و همه به هرچی که دوست دارن و به صلاحشون هست برسن.

انشالله

بر چهره گل، نسیم نوروز خوش است 

در طرف چمن، روی دل افروز خوش است

از دی كه گذشت هر چه گوئی خوش نیست   

خوش باش و ز دی مگو كه امروز خوش است

مهدی رنجبر

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 20:50 توسط مهدی| |


به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و ثانیه ای دلم بند نشد

لب تو میوه ممنوعه ولی لبهایم

هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

به چراغی همه جا گشتم در شهر

هیچکس اینجا به مانند تو نشد

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 19:46 توسط مهدی| |


من تورا باز کجا خواهم یافت؟؟؟

جز در اندیشه خویش؟؟

 و به جز قصه هجران و شکیب؟

چیست افسانه عمر...

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 19:25 توسط مهدی| |


کسی که به زور میکوشد دوست داشتنی باشد..بیش از پیش بیزاری آور میشود...

جبران خلیل جبران

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 19:22 توسط مهدی| |


به من آموخت چگونه عشق بورزم...اما نگفت چگونه تمامش بکنم؟؟

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 19:9 توسط مهدی| |


رفتن کسی که لایق نیست...

نعمت است نه فاجعه...!

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 19:5 توسط مهدی| |